تبليغاتX
خدای مهربانمان

خدای مهربانمان

عشق الهی

لبخند دوباره

 

 

 

 

 

خدایا...

 

خدای عزیزم، خدای مهربانم...

 

 دوباره روز به آخر رسید...

 

 و دوباره آمدم...

 

تا کوله بار زخم های کاریِ روحم را بر شانه های تو بگذارم

 

 و خود، آسوده خیال در آغوشت، بیاسایم.

 

خدایا خودت میدونی چقدر شرمنده ام.

 

 می دونم خیلی نا سپاس بودم: بارها با مهربونی به من لبخند زدی...  

 

ولی من اخم کردم ورومو برگردوندم...

 

 منو صدا زدی اما نشنیدم... نگاهم کردی ولی چشامو بستم...   

 

 دستت رو به طرف من گرفتی ولی ندیدم...

 

ای ساحل آرامشم؛

 

 وقتی با هم قرار داشتیم، منتظرم موندی، تا آخرین لحظه...

 

 ولی نیامدم...

 

خدای مهربانم؛ میدونم دوباره لبخند میزنی، دوباره... و دوباره...

 

می خوام با تمام وجود فریاد بزنم: خدایا دوسِت دارم؛ منو ببخش...

 

تو خدای بزرگوارمان هستی...

 

 

                        خدایا ما را به ما وا نگذار... (آمین)

 

 

ای مهربانترین مهربانان

 

 

 

باز هم این چشم ابری با من است

 

خانه و فانوس اشکم روشن است

 

عاشقی در من غزل خوان می شود

 

کوچه های دل، چراغان می شود...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 22:3  توسط گل سرخ  | 

تو نباشی چه امیدی به دل خسته من؟

 

یاد از آن خلوت قدسی...

 

جز من و دوست نبودیم و خدا با ما بود...

 

 

عروج

 

 

گفتم از ورطه عشقت به صبوری به در آیم

 

میبینم و دریا نه پدید است کنارش......

 

 

واین منم ، در سکوتی از او سرشار...

 

با او به گفتگو...

 

فراتر از کلام...

 

ثانیه ها نیستند، زمان نیست، حرف نیست، مکان نیست...

 

آری؛ اینجا، زمین نیست...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 21:20  توسط گل سرخ  | 

به یاد نورت...

 

وقتی تمام حرف ها ناگفتنی هستند؛

                                  یعنی تمام شعرهامان نقطه چین باشد...

 

 

 

 

کاش بودی!... هرچند، هستی...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 20:50  توسط گل سرخ  | 

دل دریایی

 

کجایی ای دل دریایی؟

 

 

الهی

 ما را دلی ده به بی کرانگی دریای رحمتت که در افزونی طاعتت بکوشیم و دیده ای به وسعت تمامی هستی ات که در جستجوی حقیقت وجودت باشیم و زبانی که لحظه لحظه های زندگیمان را به تسبیح و عبادت تو بگذرانیم.

الهی

 ما را حیاتی ده در کمال سلامت و بینشی به نهایت جود وکرامت... که شکرانه اش را دمادم بر قبله گاه عشقت به سجده بنشینیم. 

الهی

به بزرگواری و بخشایشت، به قدرت و جبروت نا منتهایت، زندگانی ما را قرین سعادت و نیکبختی فرما و توفیق بندگی خالصانه ات را بر ما ارزانی دار. آمین یا رب العالمین.

 

 

                             خدای ما

                        

                                 

 

                                  بیا ای دل از اینجا پر بگیریم

                                   ره کاشانه دیگر بگیریم

 

 

                            

                            

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 5:34  توسط گل سرخ  | 

مخلوق توام

 

دلتنگی

 

 

ای خداوند مهربان؛ منم بنده ات همان بی رنگ بی رنگ.

 همان عاشق زار همان که از تو، به دور افتاده بود.

همان که چشمان خود را بست زیرا باورش نمی شد این همه

 محبت، توجه خا لصانه، عشق و پذیرش را.

 باورش نمی شد؛ چگونه پس از آن همه سرکشی و بی اعتنایی، باز هم پذیرای اویی؟

آه خداوند مهربان

هیچ کس را نیافتم که به اندازه تو مرا بپذیرد، تا ئید کند، در آغوش گیرد،

 بی اعتنا به آنکه من چه کرده ام برای او.

راستی من در قبال تو چه کرده ام؟

هیچ. میدانم هیچ.

اما تو برای من همه کار کرده ای.

ای زیبای جاودان، ای روح من، ای زندگی ابدی من، ای جاودانگی،

باز هم به درگاهت آمدم

 و میدانم باز هم مرا می پذیری. باز هم نوازش می کنی.

 باز هم دوستم خواهی داشت.

 

 

 

         

 

 

 

خداوندا؛ هرچند من چشمانم را بسته بودم، اما هر لحظه احساس می کردم توجه ات را عشقت را، رحمتت را، و برکتت را که بر سر من می بارید.

 

 و آن لحظه ای که چشمانم را گشودم؛ آنچه دیدم! آنچه در یافتم و آنچه به من رسید، آنقدر با شکوه بود که مرا به اوج برد. بی اختیار گفتم ((فتبارک الله احسن الخالقین)) و دیدم که تو چه خلق کرده ای! چقدر زیبا، چقدر شگرف، چقدر عمیق، چقدر ناشناخته و چقدر والا.

آری تو مرا (انسان را) خلق کرده ای. 

 

فرشته

 

                         

تجلی گه خود کرد خدا دیده ما را

در این دیده درآیید و ببینید خدا را

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 7:29  توسط گل سرخ  | 

خورشید من

خورشید مهربانم؛ سلام

 

نور

 

لحظه دیدار نزدیک است...

باز من دیوانه ام،مستم...

باز می لرزد دلم،دستم...

باز انگار در جهان دیگری هستم.

های نخریشی به غفلت،گونه ام را تیغ

های نپریشی صفای زلفکم را دست

آبرویم را نریزی دل،

                  ای نخورده،مست...

                       لحظه دیدار نزدیک است...

 

دیدار

 

 

خورشید مهربونم؛هیچ میدونی که حالم خیلی بد بود؟ هیچ میدونی دلم چقدر تنگ بود؟ هیچ میدونی چقدر احساس تنها ییم بزرگ بود؟ دیگه کم کم داشتم می رفتم تو لاک خودم. چیزی نمونده بود از همه چی بدم بیاد.دیگه حتی شوخی باد با موهام نمی تونست منو سر شوق بیاره. دیگه حتی بوسه های بارون هم چشامو خیس نمی کرد...لبخند گل ها منو تا اوج نمی برد.لحظه های آخر حیات انسانی ام بود...کم کم داشتم جون میدادم... چیزی نمونده بود یخ بزنم... همه اش میگفتم خدا جون،آخه چرا؟واسه چی؟واسه کی؟ و غافل از اینکه... خدا، خدای عزیزم، خدای یکی یه دونه ام،چقدر هوامو داره و چقدر منو دوست داره... (بیدلی در همه احوال خدا با او بود/او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد)

خدای مهربونم می دونست که تنها چیزی که می تونه یخ وجودمو آب کنه و دوباره منو زنده کنه، یه خورشیده،یه خورشید مهربون، که وجودش فقط گرمی، می بخشه. و من که کوله بار تنهاییم رو بسته بودم و می خواستم با همه چیزهای قشنگ قهر کنم؛تو یه لحظه، یه لحظه الهی، چشامو باز کردم و سرم رو که بلند کردم،نور زیبای تو رو دیدم - چقدر زیبا...- گرمای وجودت اونقدر خالص بود که روحمو نوازش می کرد. لبخندت اونقدر صمیمی بود که تمام بغض های نشکفته ام رو شکست... خودمو تو آغوش گرم خدا دیدم... های های اشتیاق سالها را سر دادم... اونقدر باریدم که تمام یخ هام آب شد. کوه بزرگی رو که در وجودم ساخته بودم، به یکباره خورد شد...، روحم نفس تازه ای کشید... و صدای خدا رو شنیدم که می گفت:" دیدی عزیز دلم! دیدی اگه با من باشی ضرر نمی کنی؟..."

خورشید مهربونم؛ حالا دارم بهت می گم:" لحظه دیدار نزدیک است..."

 

 

گل سرخ

 

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد.

وخاصیت عشق این است.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 7:50  توسط گل سرخ  | 

ساحل آرامش

 

ای ساحل آرامشم/سوی تو پر میکشم....

 

 

خداوند مهربانم

 

 

 

 

خدای مهربانم،آنگاه که بر خود خشم گرفتم،تو دستان پر مهرت را بر شانه هایم گذاشتی وگفتی:" آرام باش؛من اینجا هستم."

آنگاه که چون ترس کودکان از تاریکی،از خود ترسیدم،تو گفتی:"چیزی برای ترسیدن وجود ندارد؛من اینجا هستم."

آنگاه که رگبار سرزنش خود را در پیش گرفتم،تو مرا در آغوش گرفتی و گفتی:"سرزنش لازم نیست،اینها برای آموزش توست،نگران نباش؛ من اینجا هستم."

آنگاه که به توانایی های خود شک کردم،توگفتی:"هیچگاه شک نکن،قدرت تو از من است،تو قدرتمندی؛چون من اینجا هستم."

و حال که به خویش نظر می افکنم،خود را سرشار از سپاس می بینم؛چون میدانم تو اینجا هستی.

 

 

 

  

مرغ باغ ملکوتم،نیم از عالم خاک

دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

 

 

  

من امشب گوشه باغ خیالاتم/ نهالی تازه می کارم./ به یاد تو./ کنارش تا سحر چون ابر می بارم/ دلم میخواهد امشب/ پرده ایام را،از چهره دنیا/ برای لحظه ای کوتاه بر گیرم/ تو را از خاطرات روشن دیروز بردارم/ تن گرم وصبورت را/ کنار خود،میان بستر تنهایی امروز بگذارم/ دلم می خواهد از دستی اهورایی مدد جویم/ برای خلوت تنهایی ام امشب/ برای غربت چشمان بیمارم/ تو را از مدفن سردت برون آرم/ تن مغرور و لبریز از گناهم را/ که با دستان تقدیرم زبون گشته / به آغوش تو بسپارم/ میان حجم تاریک حقیقت ها/ دلم میخواهد از خاک سیاه وتیره،برخیزی/ ولی افسوس/ تو در آغوش سرد خاک،می خوابی/ومن،در حسرت دستان پر مهرت/ همه شب تا سحر/چون ابر،می بارم...

 

 

 

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:30  توسط گل سرخ  |